خوشا خودسوزی عاشق...
درد دل
من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمیگویم...میثم زندگی چون برگ بودن در میان باد نیست امتحان ریشه هاست ریشه ها هرگز اسیر باد نیست زندگی چون پیچکی است انتهایش میرسد به پیچ خدا هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز آن که آمد و دستی به دل ما زد و رفت عشق ها مي ميرند. قلبها مي پوسند.
احساس ها له مي شوند و غرور ها مي شکند. چشمها اشک مي ريزند. دست ها از غم هايي مي نويسند که دل هر کس را به درد مي اورد و او را به اه کشيدن وا مي دارد. دستها به سوي اسمان نيلي دراز ميشود و کسي را مي خوانند که اميد دهنده ي نا اميدان است. اينجا هر کس به دنبال خويش است. اين جا هر دلي به دنبال عشقي است و عشق ها مي ميرند و سنگ ها به سوي شيشه ها نشانه گرفته مي شوند وتيرها به سوي اهوان وحشي . و اين غزل ها هستند که با فريادي در دل کوه قلب انسان را مي لرزانند و عشق ها چه زود مي ميرند . ان وقت است که مي گويند : ما که رفتيم ولی يادت باشه ديوونه بوديم 1. تو خيابون خيلي با احترام از يه دختر آدرس بپرسيد بعد از جواب دادن جلوي چشماش از يکي ديگه بپرسيد ۱۳.تو دانشگاه از دختر مورد نظر يه جزو 1000 صفحه اي بگيريد و بعد از اينکه تمام صفحاتش رو جا به جا کرديد بهش پس بدید ۱۴.بهش چاق بودن و بي ريخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونيد ۱۵. به دختري که دماغش رو تازه عمل کرده بگيد دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده ۱۸.از يه دختر ساعت بپرسيد بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنيد و بگين ساعتش عقبه
شمع میسوزد و پروانه به دورش نگران من که میسوزم و پروانه ندارم چه کنم! میثم معدل.شیراز نمي دونم تا حالا داستان پرونو يا داستان سکسي خوانده ايد يا نه. ممکن است حد اقل براي يک بار هم که شده با آن برخورد کرده با شيد. تا حالا شده که از خودتون سوال کنيد که چه کساني و چه را اين داستانها را مي نويسند ؟؟؟ اصلا شده از خودتون بپرسيد که چه کساني و با چه اهدافي اين داستانها را مي نويسند؟؟؟ من که يک پسر جوان 25 ساله هستم دليل مستدللي به ذهنم نمي رسد !!! شما دوستان عزيزي که اين داستانها را خوانده ايد چي ؟چي به ذهنتون رسيده؟؟؟ ولي اين موضوع(داستان هاي سکسي) با آن موضوعات جاي بسي تامل و فکر دارد. اکثر موضوعات اين قبيل داستان ها سکس با مادر-خواهر-خاله-عمه و حتي برادر است. خوب باتوجه به اين موضوعات هدف نويسنده يا نويسندگان از نوشتن اين داستان ها چيست؟ مطمئنا هدف سرگرم کردن ما رو ندارند. به نظر شما نوشتن داستان هاي سکسي آن هم از نوع سکس با محارم با چه هدفي انجام ميشود؟ موضوع ديگر در اين داستان ها هم جنس بازي است. هم جنس بازي زن بازن مرد با مرد. چرا داستان سکسي آن هم با اين موضوع بسيار ناپسند؟ موضوع قابل توجه ديگر ترويج يک زندگي بي قيد و بند و ولنگاري است. در بخش قابل توجهي از اين داستان ها به موضوع شوهر سرد و زن گرم پرداخته شده است. واين موضوع که يک زن گرم گير يک شوهر سرد بي احساس افتاده و در شرايطي که احتياج مبرمي به رابطه جنسي دارد با بي اعتنايي مردش روبرو شده و براي ارضا خود مجبور ميشود يا به خود ارضايي روي بياورد و يا با فرد ديگري طرح دوستي ريخته واز اين راه خود را ارضا کند. بخش ديگر اين داستان ها سکس با اعضاي درجه 2 خانواده شامل دختر عمه-دختر خاله-زن عمو-زن دايي است. براي اين بخش نيز چه نظري داريد؟چه اهداف و منافعي در وراي شکستن آن ارزشها و اصول اخلاقي حاکم بر خانواده است؟که مطمئنا در وسعتي به مراتب بزرگتر و ويرانتر در جامعه ظاهر ميشود. خانواده کوچکترين بخش يک جامعه است. ومسلما هر رويدادي که در خانواده روي دهد . اگر بررسي -علت يابي و بر طرف نشود.مانند يک بيماري مسري به تک تک خانواده ها سرايت در نهايت بدنه جامعه را در بر گرفته و با کوچکترين شوکي باعث فروپاشي ساختار هاي فرهنگي و اجتماعي جامعه مي گردد. حالا به نظر شما هدف سرگرمي جوانان است يا از هم پاشيدن جامعه ؟؟؟؟؟
بعد از تو دگر هستی ما پا نگرفت
بعد از کسی در دل ما جا نگرفت
در کلبه تنهایی خود پوسیدم
بعد از تو کسی سراغ ما را نگرفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت
گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود و به تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
کبوتر کشته را پراندن رسم نيست!
واسه تو يه عمر اسير تو کنج اين خونه بوديم
ما که رفتيم تو بمون با هرکی که دوسش داری
با اونی که پنهونی سر روی شونش ميزاری
ما که رفتيم ولی اين رسم وفاداری نبود
قصه ی چشمان تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتيم حالا تو ميمونی و عشق جديد
ميدونم چند روزه ديگه ميشنوم جدا شديد
ما که رفتيم ولی مزد دستای ما اين نبود
دل ما لايق اين که بندازی زمين نبود
ما که رفتيم وليکن قدرتو دونسته بوديم
بيشتر هم خواسته بوديم ولی نتونسته بوديم
ما که رفتيم تو برو دل بده دست ديگری
به قول حافظ ما هم داريم يک يار سفری
ما که رفتيم تو بشين زيره نگاه عاشقش
آرزوم اينه فقط تلف نشه دقايقش
ما که رفتيم تو بمون با اونکه از راه اومده
اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما که رفتيم دل نداديم ديگه به عشق کاغذی
لااقل ميومدی پيشم واسه ی خدافظی
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال!
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
گفتگوها بین ما آغاز شد
گر گشایی چشم دل زیباست دل
بی تو شام بی فرداست دل
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
چون تویی مخمور ،خمارم بدان
با تو زیبا می شود فردای من
دل ز جادوی رخت افسون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
بهر کس جز او در این دل جا نبود
همچو عشق من گلی زیبا نبود
در نجابت در نکوهی تاخ بود
طاقت خوشبختی ما را نداشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
حسرت و رنج فراوان بود و بس
در غمش مجنون عاشق کم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
بی خبر پیمان یاری را گسست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
با که گویم آنکه همخون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را!!!
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
برمن و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود!!!
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است .....تنها...میثم![]()
۲.پشت چراغ قرمز راننده جلويي اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذاريد رو بوق
(مثل خودم)![]()
۳.توي اتوبان جلوي ماشين يه دختر خانوم با سرعت 50 کيلومتر حرکت کنيد.
۴.توي جمع دختراي فاميل وقتي همشون دارن يه سريال مي ببينن هي کانال تلويزيون رو عوض کنيد.
۵.توي يه بوتيک که فروشندش دختره وادارش کنيد شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگيد خوشتون نيومد و بريد
6. توي جشن تولد يکي از دخترا فاميل تا اومد شمع ها را فوت کنه همه رو خاموش کنيد
7. اگه يه دختر يه جا يه جک تعريف کرد بلافاصه بگيد چقدر قديمي بود ![]()
۸.اشتباهات لغوي دخترارو موقع صحبت کردن تکرار کنيد و بخنديد
۹.تو يه جمع دانشجويي و رسمي هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذاريد
10. عيد نوروز تمام پسته ها و فندق هاي سر بسته را بذارييد توي ظرف دختر مورد نظرتون
۱۱.روزهاي باروني تا يه دختر ديديد و يه چاله پر آب و شما با ماشين بوديد يه لحظه درنگ نکنيد
12. اگه کلاس موسيقي مي رويد قبل از اجراي دختر خانوم مورد نظر پيچ هاي کوک گيتارش رو به چند جهت بچرخونيد برگردونيد ![]()
۱۶.شيشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابي تکون بديد و بذاريد خودش درش رو باز کنه
۱۷.زمستون وقتي همه جا يخ زده با ديدن زمين خوردن يه دختر با صداي بلند بزنيد زير خنده ![]()
19. توي ساندويچي موقعي که چند تا دختر نشستن طوري که اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن و گلاب به روتون استفراغي که چند روزپيش داشتيد تعريف کنيد
20. توي يه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشي صحبت کنيد و بلند بلند بخنديد
توي خيابون به يه قسمت از لباس يه دختر خيره بشيد و بزنيد زير خنده (نمي دونيد دختره چه حالي مي شه)![]()
پاييز امسال ، پاييزي تر از هر سال ، ابري و باراني.
گاهي آفتاب فقط براي يادآوري وجود فصل هاي ديگر از لا به لاي ابرها مي تابد. سكوتم دليل اعتقاد به شما نبود ، خود را باور داشتم. قصد من يادآوري هيچ فصلي نيست.
نور كافي نيست ؛ اما هنوز مي توان تجربه تلخي را با كساني كه آسمان دلشان ابري تر از آسمان خاكستري شهر ماست تقسيم كرد.
شايد اين شرح يك تجربه است.
شايد اين يك شكايت است براي زهره شوكت و يا من مسوولي هستم با نام زهرا اميرابراهيمي براي دفاع از آن چه كه حتي به من مربوط نيست ؛ و شايد اين تلاشي بيهوده است براي حفظ حرمت يك انسان ، هنر و يا جامعه هنرمندان و شايد اين همه ، دلشوره ايست براي يك جامعه.
آن چه با عنوان هاي مختلف مثلاً فيلم غير اخلاقي زهره شوكت از نيمه ماه مبارك رمضان جزو تنقلات روي كرسي برخي محافل همكاران ، منازل دوستان ، شهروندان و شهرستانها شده است ، چيزي نيست جز تاييدي بر تلاش بيهوده فردي ما در عرصه هنر و برداشتن گام هاي بي ثمر در جهت رشد.
همه ما مي دانيم كه عدالت بدون قدرت هيچ است و قدرت بدون عدالت ، خشونت.
آري ؛ اين قدرت ، قدرت جمعي ِ برخي از همكاران و همنوعان عزيزي است كه به بي عدالتي و خشونت تبديل شد.
خشونتي كه حتي مي توانيم با دست خودمان زهره شوكت را به خودكشي واداريم و يا اعدام و شايد هم بدتر...
پس براي دلداري دوستان ، آشنايان ِ خارج و داخل كشور و يا بهتر است بگويم براي آگاهيتان : هموطنان ، همكاران ، روزنامه عزيز ؛ زهرا اميرابراهيمي ( هنرپيشه مذكور به قول شما ) كه گويا تشابهي ظاهري دارد با شخص ديگري در فيلم غير اخلاقي كه در ماه مبارك رمضان دست به دست از نظرتان مي گذشت ( و تا كنون نيز هم ) ، در صحت و سلامت كامل به سر مي برد و خوشبختانه دليلي كافي براي خودكشي پيدا نكرده است و من زنده هستم ... هنوز.
كساني كه با اين بي پروايي از بي حرمت كردن ديگران لذت مي برند ، در درجه اول انسانيت خودشان را با دست خود ، زودتر كشته اند.
نجابت برخي هموطنان را كه چه عرض كنم ... اما هميشه خدا را سپاس. ماه پشت ابر نمي ماند.
بالاخره در اين روزهاي ابري ، قانون براي تكذيب اين شايعه و فاجعه از لاي ابرها تابيد.
جاي آن است كه تشكر و قدرداني كافي از توجه و پيگيري مستمر مسوولين قانون براي حفاظت از محارم و حيثيت و تكذيب اين شايعه بنمايم.
انسانها ، متمدنين ، روشنفكران ، اشرفين مخلوقات و اي ديگران ؛ من اولين و آخرين نفري نخواهم بود كه شايعات و اكاذيبي اين چنين به او نسبت داده مي شود.
بار سنگين بي حرمتي و تهمت را بر دوش ، با دليل بي گناهي تحمل كرديم. از ما كه گذشت ، اما سوال اين است ؛ اگر هتك حرمت هايي نه براي آدمي كه مي شناسيد ، نه براي مثلاً زهره شوكت ، كه براي شخصي عادي اتفاق بيافتد چه بايد بكنيم؟
- بني آدم اعضاي يك پيكرند
بعضي وقتها بد نيست كه خودمان را جاي ديگري بگذاريم ( اين درس تمام اديان است ) دقيقاً جاي ديگري و نه فقط به رسم دلسوزي. من به خاطر شما ، خودم را جاي پدري مي گذارم كه هر روز چشمهاي غمگين دخترش را براي دلداري مي بوسد و شايد نمي فهميم كه در خلوتش و خودم را جاي مادري مي گذارم كه با شنيدن خودكشي جگرگوشه اش ممكن است همان لحظه قلبش را ببازد و خودم را جاي رفيقي مي گذارم كه شرمش را با غيرت مي خورد تا از حقي دفاع كند ...
گه گاهي خودم را جاي نارفيقان نيز مي گذارم ، شايد كه درس غيرت بگيرند و من خودم را جاي تمام وجود خودم نيز مي گذارم تا براي اثبات سلامتم ، جواب اين بي حرمتي ها را بر آيينه دلم ثيقل دهم.
و نهايتاً جايم را به شما مي دهم فقط براي يك لحظه ....
از ما كه گذشت ....
ايستاديم ،
بي پروا ، مي روم و مي تازم در مرز بي خوابي و رويا ،
در محمل ريا ، چنان مي روم كه گويي نه پسي دارم و نه پيش و ، چه شگفت !
اين ريا ديگران با من همواره همراه و هم پايند
باور كرده اندكه حقيقت بيش از اين رياي من نيست
چگونه برهانم آنان را زين خيال اين تَوَهُم
تنها فغان من است
دلشان مي شكند! اگر بگويي
ببنديد چشمان بي شرمتان را! حوصله شان سر مي رود!
اگر بگويم باز نكنيد زبانتان را حتي براي دلسوزي من
كه آن من ، خود هيچ است و اين هيچ ، پر شده است از من
و در نهايت اين من ِ من است كه مي نماياند خود را
براي هيچ و اين من ،
تنها زهرا هزاران تكه شده است براي شما
● زهرا امير ابراهيمي

يكي دو هفته پيش اين پسره (اميرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار يه ماچ از لبات بگيرم و پورنگ هم سرخابي شده!
توي اخبار سراسري بود كه آقاي بابان همراه همكار خانومش ميخواست خداحافظي كنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظي مي كنم!
برنامهي صبح ايراني راديو سراسري كه از ساعت ۶ و خورده اي صبح شروع ميشه يك مجري خانم داره به اسم قلع ريز يا مشابه اون كه يه روز، گفتند: يك خبر جالب ميخوام براتون بخونم، تو اينترنت ميگشتم (!) اين خبر رو ديدم كه نوشته يك پيرمرد به مدت ۵۰ سال بالاي درخت زندگي كرده و بعد فرمودند كه: شوخي نيست، طرف ۵ قرن بالاي درخت بوده!
يه تبليغي جديدا تو تلويزيون نشون ميده كه ظاهرا مال يك شركت آموزش كنكور به اسم " تست قرمز " هست ... خلاصه يه پسره رو نشون ميده كه كتاباي اينا رو مي خونه بعد ميره سر جلسه با خيال راحت تست ميزنه ...فقط يه نكته اي هست ... اين پسره سر جلسه كنكور فقط يه پاسخ نامه دستشه ... هيچ پرسش نامه اي وجود نداره ...!
يكي از برنامه هاي زنده شبانه چند سال قبل بود كه تو شبكه تهران پخش مي شد و احمدزاده و حسيني مجرياش بودن. خسرو شايگان (دوبلور) تلفني باهاشون تماس گرفته بود و اينا هم گير داده بودن كه يه آهنگي رو كه معمولا زمزمه ميكني بخون. هرچي اين بنده خدا مي گفت الآن چيزي يادم نيست ول كن نبودن كه يه دفعه شروع كرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم كه دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صداي خوبي! حالا ميرسيم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقيشو بخونه.
يه بارم تو برنامه كودك (حالا همه فكر ميكنن من برنامه كودك مي بينم) عمو پورنگ اجرا مي كرده مسابقه تلفني بوده يه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش ميگه بابا خونه هست باهاش صحبت كنم ميگه هست ولي حمومه ، ميگه مامان چه طور ؟ ميگه مامانمم حمومه !!!
يه بار گوينده اخبار ساعت ۲ ميخواست بگه وفات پدر آقاي احمدي نژاد گفت: شهادت پدر آقاي احمدي نژاد كه سريع درست كرد. ولي معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه ديگه هم كرد.
يه خاطره ديگه از عمو پورنگ
يه صداي دخترونه
- الو ؟
- الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبي
- مرسي . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خيلي دوستتون دارم
- منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟
- كتايون
- كتايون ؟ خوبي ؟
- بله
- كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟
- باشه
- كي از همه بهتره ؟
- كتايون
- كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟
- كتايون
- كيه كه مامان دوستش داره ؟
- كتايون
- كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟
- مامان
بازي پرسپوليس - ابومسلم بود بين دو نيمه زنگ زدن به فنايي براي مسايل داوري و اينا فنايي گفت : قبل از هر چيز اجازه بدين فرارسيدن ماه محرم رو خدمت شما و بينندگان تبريك عرض كنم



.jpg)




.jpg)
.jpg)






