تبليغاتX
خوشا خودسوزی عاشق...
خوشا خودسوزی عاشق...

درد دل

برای تو
به نام جنون عشق

 


 

دلم برایت تنگ است

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 | موضوع:
تقدیم به نسیم عاشق

زندگی اجبار هست 

    مرگ انتظار هست

        عشق یک بار هست

            جدایی دشوار هست

               و یاد تو تکرار هست ...؟؟

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 | موضوع:
چه طوره

نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه هفتم دی 1384 | موضوع:
قول
قول

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمي دم كه مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه كنم.

اگه يه روز خواستي در بري حتماً خبرم كن قول نمي دم كه ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم.

 اگه يه روز خواستي به حرفهاي كسي گوش كني خبرم كن قول ميدم كه خيلي ساكت باشم.

اما اگه يه روز سراغم رو گرفتي وخبري نشد سريع به ديدنم بيا احتمالاً بهت احتياج دارم...

 

رهگذر عاشق

نوشته شده توسط میثم در سه شنبه ششم دی 1384 | موضوع:
I LOVE YOU M
I LOVE YOU

OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL
****** VEYOU ******
ILOVEYOUILO
OVEYOUIL
*********** L ***********
OUILOVEY
YOUIL
*************** ***************
YOUIL
UILO
***********************************
VE
EI
*************************************
IL
V
***************************************
O
O
***************************************
L
E
***************************************
U
YO
*************************************
IL
YOUI
***********************************
EY
OVEYO
*******************************
LOVEY
OVEYOUIL
***************************
ILOVEY
UILOVEYOU
***********************
UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU
*****************
YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV
*************
LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU
*********
LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV
*****
ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU
***
YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU
* VEYOUILOVEYILOVEYOU

نوشته شده توسط میثم در سه شنبه ششم دی 1384 | موضوع:
اشک

آنگاه که یک قطره ی اشک

بر گونه هایم می لغزید ،

صورتم را نمی پوشاند

اما دلم

پهنه ی گشاده ای از غم را می بارید .

آنگاه دخترک

با نگاهی آتشین

و دستانی که انگشتان لرزانش

صورت خندان شرمگینش را

می پوشاند

با نجوایی خاص

که در پیچیدگیهای تارهای صوتی

رازآلودترین کلمات را،

نامفهوم ، نجوا می کنند

با تکانهای کودکانه ، ظریف و موزونش

با من بازی می کرد ...

اشک ...

بازی می کرد

و نگاهم با آتش درون

حتی گسیخته تر و زبانه کش تر

به جانش نور می ریخت ...

بازی می کرد

و سیگارش

آرام و بی خیال

در اطراف او

هاله ای از غبارات وهم انگیز

می ساخت ...

با من بازی می کرد ...

اشک من و صورتم

که تنها ردی باریک از آن داشت ...

با من بازی می کرد

و به جانش نور می ریختم .

به کام هم

پیمانه ای زدیم ...

گیسوانش

چون خرمن رنگ باخته از نور

در اطراف صورتش

ابرهای وهم انگیز غبارات را

آشفته می کرد

و چون بازوان آویخته از یک بلم

نگاهم را در جانش به رفتن تشویق می کرد ...

با من بازی می کرد

و به نگاهش چشم می دوختم ...

می خندید

و دستانش را چون ساقه های ترد نیلوفر

از کمرگاه جانش

در هم می لغزاند

گویی دو ماهی در هم می پیچند

و در عشق بازی

ما را با بودنشان

مسحور می کنند ...

دستانش در هم میپیچیدند

و لبانش آهنگ رقص اندامش را

با زبانی آشنا

در گوشم طنین انداز می کرد ...

با من بازی می کرد

و در جانش آتش می گرفتم

گر می کشیدم ...

لرزش خفیف دریچه های ورودی نفس

در بازدمش

تولید شادی می کرد .

با من بازی می کرد ...

تکانهای ظریف اندامش

در کمرگاه حرکتش

وسوسه ای عمیق را

در جانم مکرر می کرد

 و من به جانش نور می ریختم .

با من بازی می کرد ...

نگاهش

با جانم بازی می کرد .

میثم.

نوشته شده توسط میثم در شنبه سوم دی 1384 | موضوع:
تنهایی و سکوت

تنهایی و سکوت دو دوست جدا ناشدنی .

 سکوتی که صدایش بلندتر از فریاد است ولی کسی صدایش را نمی شنود .

سکوتی که غم دارد غمی با درد ، دردی با آه ، و آه ی ...

من تنهایی را درک کردم ، صدای سکوت را شنیدم ،

 غم را بارها دیدم ، درد را با تمام وجودم حس کردم ،

و آه را کشیدم .

     

نوشته شده توسط میثم در شنبه سوم دی 1384 | موضوع:
پائیز

در پائیز

سلام ای دوست

سلام ای خاک دلتنگی

سلام ای خوب ، ای دلتنگ .

نمی دانی چه پائیزی ست

نمی دانی درختان بلند جاده گمنام

به سرگردانیِ شب های سرگردانیِ من مهربان یاران

به آواز حزین برگ ها با من چه می گویند

نمی دانی چه آورده به سر باغ مرا زخمِ سموم باد

نمی دانی چه دارم می کشم بی گفت و گو ، بی ضجه ، بی فریاد .

نمی دانی چه پائیزی ست

نمی دانی چه طوفان ها کشیده روح معصومِ مِن تنها ، مِن دلتنگ

نمی دانی !

صمیمی سینه ام را داغ یاران می کشد بر سنگ .

نمی دانی چه پائیزی ست

نمی دانی چه آورده بر سر ما را غمِ این آسمان کوته شب فام

نمی دانی ، نمی دانی چه با ما کرد این ایام .

دلیری ها صبوری شد

شهامت پیر مردی شد ، گدائی رفت

غم نان باغ های ارجمندی را ملامت کرد

شکفتن در مشوّش ذهن نیلوفر معلق ماند .

                                     

نوشته شده توسط میثم در شنبه سوم دی 1384 | موضوع:
م
نوشته شده توسط میثم در جمعه دوم دی 1384 | موضوع:
خوبه

چشمهايت را در چشمهايم خيره کردی و آهسته گفتی دوستت دارم ...

در آن هنگام که در دلم فرياد می زدم من هم دوستت دارم بيشتر از آن چه که فکرش را می کنی ...

اشکهايم بی اختيار روانه گونه هايم شدند ...

سرم را آهسته بر روی شانه هايت گذاشتی ...

موهايم را نوازش کردی ...

لبانت را بر لبانم نزديک کردی ...

و...

بوسهٌ گرمی از لبانم چيدی و دستهای ِ سردم را در دستهای ِ گرم و لطيفت٫ فشار دادی ...

گفتم ...می دانی ...!

می خواهم تا خود ِ سپيدهٌ صبح٫ در آغوشت باشم ...

و ...

عطر ِ نفسهايت را نزديک ِ نفسهايم احساس کنم ...و برای هميشه در کنار ِ هم باشيم ...

همه جا تاريک بود ...ستاره ها در آسمان٫ چشمک زنان٫ جشن ِ با شکوهی را آغاز کردند ...

قطرات ِ باران يکی يکی و خيلی آهسته٫ صورتمان را نوازش می داد ...

پرندهٌ خوش آوازی بر شاخهٌ درخت نشست ...

تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در چشمهايت خيره شده بودم٫ لبخند زنان فرياد زدم ...

نــــگاه کن ...!

نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل ِمن خود را گرم می کنند ...

و...

ماه ِ نيمه٫ در طراوت ِ روحم٫ نيمه ديگر ِ خود را می جويد ...

ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم ...

که آفتاب ِيخ زده در رگ هايم می خزد٫ و در حرارت ِ خونم پناهی می جويد ...

دوستــــت دارم ...

نــــگاه کن ...!

نــــگاه کن ...! اقيانوسها٫ کنار ِ جوی خانهٌ تـــو٫ زانو می زنند و رد ِ قدم های تـــو را می جويند ...

توفان ها٫کناری می ايستند٫ تا نسيم ِ بلورينت بگذرد ...

تاريکی ها٫ کنار ِ خانهٌ تـــو جمع می شوند٫ تا طرح ِ مردمکان ِ تـــو را بگيرند ...

دستی که تـــو را خلق کرده بود٫ تبعيد شده از بهشت ...

چشمی که گريزت را ديد و سخنی نگفت٫ تبعيد شده از بهشت ...

و ...

راز بهشت را تــو با خند ه های ِ درخشانت٫ فاش کرده ای ...

                                      ای طمعه زندگی ...

                                                 بال ِ ستاره های ِ گمشده ...

                                                                           تمشک ِ غزل...

                                                                                      طراوت ِ شادمانی ...

بگـــــذار ...!

بــگذار ...! بال در بال ِ آفتاب ِ غرق شده در افق٫ به سوی تــو پارو کشم ...

بگـــذار ...!

بــگذار...! با ستاره های ِ زغال شده٫ بر دو پارهٌ آسمان بنويسم...

زخمی بودم٫ من ...خون تباه شده در گلوی ِ پلنگی٫ که دام ِ تـــو درمانم کرد ...

دهانت٫‌آشيانهٌ شادمانی است ...

گلويت٫ خفيه گاه پرندهٌ رنگين کمانی٫ که از کف شيطان گريخت ...

چشمت٫ دو سوره از ياد رفته بود٫ که بر سر راهم يافتم ...

دکمه های پيرهنت٫ خرده ريز ِ ستاره هايی است که به ديدار ِ تـــو از نرده آسمان٫ خم شدند ...

ای ماهی يونس ...

جرقهٌ بی انتها ...

تـــو را٫ ساعت سازی کور با من آشنا کرد٫ که راز ِ زمان را نمی ديد ...

و...

بال های تـــو را ديدم من٫ که در آسمان می جنبيد و انتظــــار ِ شانه های مرا می کشيد ...

بال ِ نقره ای از صدف٫ که در اقيانوس ِ تشنهٌ جاودانگی غرقم کرد ...

و...

من خدايت شدم و تـــو را آفريدم تا سجده کنم در کنــــــارت ...

هر روز ... هر لحظه ... هر دقيقه ... و هر ثانيه ...

نوشته شده توسط میثم در جمعه دوم دی 1384 | موضوع:
تقدیم به تو
نوشته شده توسط میثم در جمعه دوم دی 1384 | موضوع:
i miss you
نوشته شده توسط میثم در جمعه دوم دی 1384 | موضوع: