تبليغاتX
خوشا خودسوزی عاشق...
خوشا خودسوزی عاشق...

درد دل

عميق ترين درد
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
 
ارزوی   رسیدن    به   تو
 
 
تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند کسی است که به من می گويد: تو مرا شاد می کنی.
نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سی ام بهمن 1384 | موضوع:
تقدیم به تو
نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 | موضوع:
حلا میکنید
نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 | موضوع:
love
نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 | موضوع:
قشنگه ها
نوشته شده توسط میثم در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 | موضوع:
مردی تنها در باران

نوشته شده توسط میثم در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 | موضوع:
بدون شرح!

چه کسی خواهد دید
             مردنم را بی تو
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا
                           با تو چه کس می گوید
 آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
                                      روی خندان تو را کاش می دیدم
شانه بالا زدنت را ( بی قید ) و تکان دادن دستت 
                                                 که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد
                  جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من زندگانی بخشی
                                     یا
                                        بگیری از من آنچه را می بخشی    

نوشته شده توسط میثم در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 | موضوع:
محاکمه عشق
محاکمه عشق ...

 جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...
------------------------------
دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

نوشته شده توسط میثم در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 | موضوع:
خزان

دوباره خزون اومد ، نم نم بارون می زنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم
رعدوبرق فهمیده انگار زندگیم شده غمنگیز
دستای کیو گرفتی زیر بارون های پاییز
می خوام اینجا با تو باشم  زیر بارون  دوباره  
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره
خزونم داره می ره ، نمونده برگی رو درختا
من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها
دیگه بارون نمی باره ، توی جاده پر برفه
به خدای آسمونها عشقت از یادم نرفته
می خوام اینجا زیر برف و بارون
نیایی با خاطراتت سر می زارم به بیابون

 

چرا وقتی آدم تنها می شه غم و غصه اش قد یه دنیا می شه
می ره یه گوشه پنهون می شه ، اونجا رو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای به جنمبی پیرت می کنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشمام پر می زنه
غم می آد یواش یواش خونه دل  در می زنه
یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
 غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای به جنمبی پیرت می کنه

                                                             

نوشته شده توسط میثم در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 | موضوع:
حال میکنی
نوشته شده توسط میثم در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 | موضوع:
چیستان های گمراه کننده

چیستان های گمراه کننده :

 

1 .اون چیه که آقایون از جلو میدن ، خانم ها از عقب ؟
جواب : بلیط اتوبوس

 

2 . می دونید قزوینی ها به برادر زن چی میگن ؟
جواب : ماه عسل

 

3 . اون چیه که اگر پسر نداشته باشه بهش زن نمیدن ؟ اولش(ک)، آخرش (ر)

جواب : کار

4. اون چیه که تو دهن عقب و جلو میره و یه کف سفید هم ازش در میاد؟
جواب: مسواک

 

5 . شباهت هویج با دامن کوتاه چیه ؟

جواب :هویج چشمه خانم ها را قوی می کنه ،  ولی دامن کوتاه چشمه آقایون رو ...

 

6 . اون چیه که زیرش بخوابی ، حال می کنی ؟ اولش (ک) ، آخرش (ر)
جواب : کولر

 

7 . اونی که 3 حرفیه و حرف آخرش (ر) است و

اولش کوچیکه ، وقتی می خوای ازش استفاده کنی بزرگش می کنی ، درحین استفاده ازش آب میاد،

وقتی هم کارت باهاش تموم شد کوچیکش می کنی ، و چند قطره هم ازش می چکه ...

جواب : چتر

 

1 .اون چیه که آقایون از جلو میدن ، خانم ها از عقب ؟
جواب : بلیط اتوبوس

 

2 . می دونید قزوینی ها به برادر زن چی میگن ؟
جواب : ماه عسل

 

3 . اون چیه که اگر پسر نداشته باشه بهش زن نمیدن ؟ اولش(ک)، آخرش (ر)

جواب : کار

4. اون چیه که تو دهن عقب و جلو میره و یه کف سفید هم ازش در میاد؟
جواب: مسواک

 

5 . شباهت هویج با دامن کوتاه چیه ؟

جواب :هویج چشمه خانم ها را قوی می کنه ،  ولی دامن کوتاه چشمه آقایون رو ...

 

6 . اون چیه که زیرش بخوابی ، حال می کنی ؟ اولش (ک) ، آخرش (ر)
جواب : کولر

 

7 . اونی که 3 حرفیه و حرف آخرش (ر) است و

اولش کوچیکه ، وقتی می خوای ازش استفاده کنی بزرگش می کنی ، درحین استفاده ازش آب میاد،

وقتی هم کارت باهاش تموم شد کوچیکش می کنی ، و چند قطره هم ازش می چکه ...

جواب : چتر

نوشته شده توسط میثم در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 | موضوع:
پاییز
درخت عاشق ...

    

                                       درخت عاشق...

 

_ نرو اگه بری میمیرم..

 

_ شعار نده کسی از دوری کس دیگه نمیمیره . این حرف ها مال تو قصه است .تو اگه من

 

رو دوست داشتی اون

 

کار رو نمیکردی . جای دست های من , لب های من , چشم های من , قلب من کس دیگه

 

ای رو مخاطب حرفهای قشنگت قرار نمی دادی ...

 

_ به خدا داری اشتباه میکنی خوب , صبر کن برات توضیح می دم .

 

_ نه حتی دیگه نمیخوام توی چشمات نگاه کنم چون میترسم بازم اسیر اون چشمات بشم و حرف های پوچت رو

 

باور کنم .

 

_ راست میگم , هر چی گفتم جز حقیقت چیزی نبوده . اونا نمیخوان که من و تو با هم بمونیم . اونا حسودن

 

حرف های اونا رو باور نکن ...

 

 

 

اما نه انگار گوش دخترک به این حرف ها بدهکار نیست و با این که اشک توی چشماش حلقه زده و خودش هم

 

خوب می  دونه که چقدر دوستش داره جاده خسته رو با رفتنش غمگین تر می کنه و جای

 

پاش رو مثل خنجری روی جاده به خاطرات خاموش خاک می سپرد .

 

 

اره اون هم مثل بقیه داره میاد طرف من . نمیخوام حتی اشک های اون رو ببینم .

 

دخترک خیلی با اون و قلبش بد کرد .

 

الان دیگه تنها پناه اون منم . تکیه گاه خیلی ها بودم اما چه کنم که نمیتونم حرف هایی که

 

دوست دارم بزنم روبه زبون بیارم .

 

بگم : نذار حرف بقیه زندگیت رو از هم بپاشونه , به کسی اجازه نده توی زندگیت دخالت کنه , حتی به ابر اجازه

 

نده که با باریدنش چشم های فریبای اون رو بارونی کنه . ( کاش میتونستم این حرف ها رو به اون بزنم ...) !

 

اما جز این که اجازه بدم به من تکیه کنه و یه دل سیر گریه کنه کاری نمیتونم بکنم .

 

من درخت پیری هستم که همه عمر م رو به امید رسیدن این پسر و امثال اون به معشوقشون گذراندم .

 

اما هرگز...

دختر و پسر جوان آرزوهام کنار هم و در اغوش هم به من تکیه نکردند . هر یک به

 

تنهایی با بغض سنگین مرامحرم راز های خود کرده  وغم  خویش را با تنهایی من تقسیم  میکنند .

 

بچه های من هم مثل خودم دیگه زرد شدند و جز فریب و نیرنگ چیزی ندیدند , هیچ وقت

 

به هم نگفتند که همدیگر رو دوست دارند . چون میترسند اون ها هم مثل آدم ها بی وفا

 

بشن و فرود بیان و روی زمین خاکی که

 

حتی نمیدونه دوستش داره یا نه با وداعی تلخ جاده را رنگ زرد بزنند .

 

رنگ تلخی که جز اندوه و غم برای من چیزی به جا نذاشته است ...

 

 

((   این قصه هم  تمام شد اما قصه زندگی من هم چنان باقیست ... ))

 

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه ششم بهمن 1384 | موضوع:
عشق
يه روزی عشق و د يوونه گی و محبت و فضولی داشتن قايم موشک بازی ميکردند تا نوبت به ديوونگی ميرسه

ديوونگی همرو پيدا کرد اما هر چه گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشته بوته گل سرخ قايم

شده و ديوونه گيو خبر کرد ديوونگی يک خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فرياد عشق

بلند شد وقتی همه به سراقش رفتند ديدند چشمانش کور شده و ديوونگی که خودش را مقصر ميدانست تصميم

گرفت هميشه عشق را همراهی کند از اون روز به بد هروقت عشق به سراق کسی ميرود چون چشمانش کور

است بدی هايه مشوقش را نميبيند و ديوانگی هم هميشه کنارش است...

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه ششم بهمن 1384 | موضوع:
وقتی
وقتی که گریه کردیم گفتند بچه ای!وقتی خندیدیم

 گفتند

 دیوونه ای!وقتی جدی بودیم گفتند مغروری!وقتی

 شوخی کردیم گفتند سنگین باش!وقتی حرف زدیم

 گفتند پر حرفی!وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقی!حالا

 هم که عاشقیم میگن گناه...!!!

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه ششم بهمن 1384 | موضوع:
دوستت دارم
دستان گرمت را به دستانم بسپار تا این سرما از بدنم بیرون رود بگذار سرم را روی شانه ات

بگذارم و به خوابی فرو روم که پایانی ندارد بگذار برای اخرین بار لبان خشکیده ام را روی لبان

 پر حرارتت بگذارم!

بگذار در اغوش تو جای گیرم و از عطر تنت مست شوم !!

بگذار تا بار دیگر اسم زیبایت را میان لبهایم زمزمه کنم...

بگذار در دفتر خاطرات قلبم عشق زیبایت را دیکته کنم !

بگذار در چشمانت خیره شوم و با صداقت تمام بگویم: دوستت دارم...!!!

نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه ششم بهمن 1384 | موضوع:
پاییز

با خدا حرف بزنید به گونه ای که گویا می توانید «او» را احساس کنید. زیرا با آنکه ما نمی توانیم «او» را ببینیم، اما «او» ما را می بیند.


Image hosted by TinyPic.com

تیغه ء یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت : " هنگام افتادن چه سر و صدایی می کنی ! همه ء رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی ."
برگ برآشفت و گفت : " ای فرومایه ء فرونشین ! موجود بی آواز بد خلق ! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی . "
آن گاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت . چون بهار فرا رسید باز بیدار شد و یک تیغه ء گیاه بود .
هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی او می ریختند زیر لب با خود می گفت : " وای از دست این برگ های پاییزی ! چه سر و صدایی می کنند ! همه ء رویاهای زمستانی مرا به هم میزنند .
                                                 
نوشته شده توسط میثم در دوشنبه سوم بهمن 1384 | موضوع: