تبليغاتX
خوشا خودسوزی عاشق...
خوشا خودسوزی عاشق...

درد دل

زندگی....

زندگی چون برگ بودن در میان باد نیست

 

امتحان ریشه هاست ریشه ها هرگز اسیر باد نیست

 

زندگی چون پیچکی است

 

انتهایش میرسد به پیچ خدا

نوشته شده توسط میثم در شنبه یازدهم اسفند 1386 | موضوع:
دل نفرین شده ما.......

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

   

دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز    

 

نوشته شده توسط میثم در سه شنبه هفتم اسفند 1386 | موضوع:
بعد از تو......

بعد از تو دگر هستی ما پا نگرفت

بعد از کسی در دل ما جا نگرفت

در کلبه تنهایی خود پوسیدم

بعد از تو کسی سراغ ما را نگرفت

نوشته شده توسط میثم در سه شنبه هفتم اسفند 1386 | موضوع:
دل آزرده ترین.....

نوشته شده توسط میثم در یکشنبه پنجم اسفند 1386 | موضوع:
ناله........

آن که آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت
گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود و به تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

نوشته شده توسط میثم در یکشنبه پنجم اسفند 1386 | موضوع:
عشق ها مي ميرند...

عشق ها مي ميرند. قلبها مي پوسند.

 احساس ها له مي شوند و غرور ها مي شکند.

 چشمها اشک مي ريزند.

 دست ها از غم هايي مي نويسند

که دل هر کس را به درد مي اورد

 و او را به اه کشيدن وا مي دارد.

دستها به سوي اسمان نيلي دراز ميشود

 و کسي را مي خوانند که اميد دهنده ي نا اميدان است.

 اينجا هر کس به دنبال خويش است.

 اين جا هر دلي به دنبال عشقي است

 و عشق ها مي ميرند

 و سنگ ها به سوي شيشه ها نشانه گرفته مي شوند

وتيرها به سوي اهوان وحشي .

 و اين غزل ها هستند که با فريادي در دل کوه قلب انسان را مي لرزانند

و عشق ها چه زود مي ميرند .

ان وقت است که مي گويند :

کبوتر کشته را پراندن رسم نيست!

نوشته شده توسط میثم در یکشنبه پنجم اسفند 1386 | موضوع:
ما که رفتیم

 

ما که رفتيم ولی يادت باشه ديوونه بوديم
واسه تو يه عمر اسير تو کنج اين خونه بوديم

ما که رفتيم تو بمون با هرکی که دوسش داری
با اونی که پنهونی سر روی شونش ميزاری

ما که رفتيم ولی اين رسم وفاداری نبود
قصه ی چشمان تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتيم حالا تو ميمونی و عشق جديد
ميدونم چند روزه ديگه ميشنوم جدا شديد

ما که رفتيم ولی مزد دستای ما اين نبود
دل ما لايق اين که بندازی زمين نبود

ما که رفتيم وليکن قدرتو دونسته بوديم
بيشتر هم خواسته بوديم ولی نتونسته بوديم

ما که رفتيم تو برو دل بده دست ديگری
به قول حافظ ما هم داريم يک يار سفری

ما که رفتيم تو بشين زيره نگاه عاشقش
آرزوم اينه فقط تلف نشه دقايقش

ما که رفتيم تو بمون با اونکه از راه اومده
اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده

ما که رفتيم دل نداديم ديگه به عشق کاغذی
لااقل ميومدی پيشم واسه ی خدافظی

نوشته شده توسط میثم در یکشنبه پنجم اسفند 1386 | موضوع:
گذشت....
نوشته شده توسط میثم در یکشنبه پنجم اسفند 1386 | موضوع:
عشق تلخ........
  • نیمه شب آواره و بی حس و حال
    در سرم سودای جامی بی زوال

  • پرسه ای آغاز کردیم در خیال
    دل بیاد آورد ایام وصال!

  • از جدایی یک دو سالی می گذشت
    یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

  • دل بیاد آورد اول بار را
    خاطرات اولین دیدار را

  • آن نظر بازی و آن اسرار را
    آن دو چشم مست آهو وار را

  • همچو رازی مبهم و سر بسته بود
    چون من از تکرار او هم خسته بود

  • آمد و هم آشیان شد با من او
    هم نشین و هم زبان شد با من او

  • خسته جان بودم که جان شد با من او
    ناتوان بود و توان شد با من او

  • دامنش شد خوابگاه خستگی
    این چنین آغاز شد دلبستگی

  • وای از آن شب زنده داری تا سحر
    وای از آن عمری که با او شد بسر

  • مست او بودم ز دنیا بی خبر
  • دم به دم این عشق می شد بیشتر

  • آمد و در خلوتم دمساز شد
    گفتگوها بین ما آغاز شد

  •  
  • گفتمش در عشق پا بر جاست دل
    گر گشایی چشم دل زیباست دل

  •  
  • گر تو زورقبان شوی دریاست دل
    بی تو شام بی فرداست دل

  •  
  • دل ز عشق روی عشق تو حیران شده
    در پی عشق تو سرگردان شده

  • گفت در عشقت وفادارم بدان
    من تو را بس دوست میدارم بدان

  •  
  • شوق وصلت را بسر دارم بدان
    چون تویی مخمور ،خمارم بدان

  •  
  • با تو شادی می شود غمهای من
    با تو زیبا می شود فردای من

  •  
  • گفتمش عشقت به دل افزون شده
    دل ز جادوی رخت افسون شده

  •  
  • جز تو هر یادی به دل مدفون شده
    عالم از زیباییت مجنون شده

  •  
  • بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
    طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

  •  
  • در سرم جز عشق او سودا نبود
    بهر کس جز او در این دل جا نبود

  •  
  • دیده جز بر روی او بینا نبود
    همچو عشق من گلی زیبا نبود

  •  
  • خوبی او شهره ی آفاق بود
    در نجابت در نکوهی تاخ بود

  •  
  • روزگار اما وفا با ما نداشت
    طاقت خوشبختی ما را نداشت

  •  
  • پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
    بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

  •  
  • آخر این قصه هجران بود و بس
    حسرت و رنج فراوان بود و بس

  •  
  • یار ما را از جدایی غم نبود
    در غمش مجنون عاشق کم نبود

  •  
  • بر سر پیمان خود محکم نبود
    سهم من از عشق جز ماتم نبود

  • با من دیوانه پیمان ساده بست
  • ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

    بی خبر پیمان یاری را گسست
  • این خبر ناگاه پشتم را شکست

    آن کبوتر عاقبت از بند رست
  • رفت و با دلدار دیگر عهد بست

    با که گویم آنکه همخون من است
  • خصم جان و تشنه ی خون من است

    بخت بد بین وصل او قسمت نشد
  • این گدا مشمول آن رحمت نشد

    آن طلا حاصل به این قیمت نشد

  • عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
    با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

  • از غمش با دود و دم همدم شدم
    باده نوش غصه ی او من شدم

  • مست و مخمور و خراب از غم شدم
    ذره ذره آب گشتم کم شدم

  • آخر آتش زد دل دیوانه را
    سوخت بی پروا پر پروانه را!!!

  • عشق من از من گذشتی خوش گذر
    بعد از این حتی تو اسمم را نبر

  • خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
    دیشب از کف رفت، فردا را نگر

  • آخر این یک بار از من بشنو پند
    برمن و بر روزگارم دل مبند

  • عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
    عشق دیرین گسسته تار و پود

  • گرچه آب رفته بازآید به رود
    ماهی بیچاره اما مرده بود!!!

  • بعد از این هم آشیانت هر کس است
    باش با او یاد تو ما را بس است .....
    تنها...میثم
نوشته شده توسط میثم در شنبه چهارم اسفند 1386 | موضوع: